تبليغاتX
برادر مهدی - روزی که امیرکبیر به شدت گریست
بسم الله الرحمن الرحیم ....... هست کلید در گنج حکیم

 

  حکایتی از مملکتداری میرزا تقی خان فراهانی به قلم استاد محمود حکیمی

 

در ماه صفر سال 1267 هجری قمری به امیرکبیر اطلاع دادند که در شهر تهران چند بیمار مبتلا به آبله پیدا شده که معالجات درمورد آنها موثر واقع نشده و مرده اند.

امیر از شنیدن این خبر به شدت نگران شد و فورأ امر کرد که در تمام شهر تهران و ولایات نزدیک برنامه آبله کوبی اجرا شود تا بیماری گسترش نیابد و مردم نجات پیدا کنند.

در آن روزها تزریق واکسن آبله و بیماریهای دیگر مرسوم نبود و مردم راضی نبودند که واکسن پیشگیری این بیماری به آنها تزریق شود. از طرفی چند تن از فالگیرها و دعانویسها در شهر این طور شایعه کردند که تزریق واکسن موجب نفوذ اجنه در خون می شود و ممکن است که شخص به غش مبتلا شود.

چند روز پس از آغاز آبله کوبی به امیرکبیر خبر دادند که مردم از شدت جهل و نادانی حاضر نیستند که واکسینه شوند و از بیماری مصون بمانند و در همان حالت از یک مریضخانه دیگر خبر رسید که پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله فوت کردند.

امیرکبیر فورأ دستور داد که هر کس حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله می کوبند، اما شایعات دعانویسها و جهالت مردم بیش از آن بود که تسلیم شوند. عده ای از متمولین حاضر شدند که پنج تومان جریمه دهند و از تزریق واکسن معاف شوند و عده ای دیگر در هنگام مراجعه مأمورین در آب انبارها پنهان می شدند و یا به خارج شهر می گریختند.

در روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه شهر تهران و ولایات فقط سیصدوسی نفر آبله کوبیده اند. امیر سخت نگران شد و در همین روز، پاره دوزی را که طفلش دراثر بیماری آبله مرده بود به نزد او آوردند.

امیر به جسد طفل نگریست و آنگاه گفت : ما که برای نجات بچه هایتان
آبله کوب فرستادیم.

پیرمرد با اندوه فراوان گفت : حضرت امیر ، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده می شود.

امیر فریاد کشید : وای از جهل و نادانی. حال ، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی .

پیرمرد با التماس گفت : باور کنید که هیچ ندارم .

امیرکبیر دست در جیب خود کرد و به او پنج تومان داد و سپس گفت : حکم برنمی گردد . این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز . چند دقیقه بعد بقالی را آوردند که او نیز بچه اش مرده بود . این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند . روی صندلی نشست و با حالتی زار شروع به گریستن کرد .

در این هنگام میرزاآقا خان وارد شد . او در کمتر وقتی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود . علت را پرسید . ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده اند .

در این هنگام میرزا آقا خان با شگفتی گفت : عجب ، من تصور می کردم که میرزا احمد خان  ، پسر امیر ، مرده است که او این چنین های های می گرید . و بعد به امیر نزدیک شد و گفت : گریستن ، آن هم به اینگونه ،برای دو بچه بقال و چقال در شأن شما نیست .

امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست ، آنچنان که میرزا آقا خان از ترس بر خود لرزید . امیر اشکهایش را پاک کرد و بعد گفت : خاموش باش . تا موقعی که ما سرپرستی این ملت را برعهده داریم مسئول مرگشان ما هستیم .

میرزا آقا خان آهسته گفت : ولی اینان خود در اثر جهل ، آبله نکوبیده اند.

امیر با صدای رسا گفت : و مسئول جهلشان نیز ما هستیم . اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابان مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم ، دعانویسها بساطشان را جمع می کنند . تمام ایرانیها اولاد حقیقی من هستند و من از این میگریم که چرا این مردم این قدر باید جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند.

 

 

نوشته شده توسط مهدی فراهانی در ساعت 9:40 بعد از ظهر | لینک  |